X
تبلیغات
۩♠۩٭٭٭به من اعتماد کن٭٭٭۩♠۩

۩♠۩٭٭٭به من اعتماد کن٭٭٭۩♠۩

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 16:31  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

مادر...

به دنیا آمد تا دختر کسی شود ، ازدواج کرد تا همدم کسی شود
بچه دار شد تا مادر کسی شود ، برای همه کسی شد،
اما خودش بیکس ماند...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 12:51  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

محبت مادر...

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت…
                            ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 12:46  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

خدایا...

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

    

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 12:45  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

آرزوی سنگتراش...

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 13:49  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

آخر همیشه...

به یاد تو گـــــــــــــرفتم ، یه فال یه استخاره

                                                 فالش می گفت که (سحر)  هنــوز دوست نداره

سوره اومد به نامت ، خـــــــدا هوامو داره؟

                                                   یا من وضو نداشتم؟ یا خواب دیدم دوباره؟!

 

با اسم تو شروع شــــــــد دوباره بی قراری

                                                     برای رؤیای پـــــــــوچ ، بازم لحظه شماری

بازم ترانه از تو ، بـــــــــــــــازم دلی بهاری

                                                    دوباره التمــــــــــــــــاسو بازم دوسم نداری

 

بازم به پات می افتم ، بـــــــازم میگی نمیشه

                                                     نه بار اولــــــــــــــــــم بود ، نه بار آخریشه

دوریت تنم رو خشکوند ولی تو خاکه ریشه

                                                     منتظرت می مونم تـــــــــــــــــا آخر همیشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 13:17  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

دلتنگتم...

                                                                                                 

 

  تو مال منی و من گـــــــدایت شده ام

                                                        دلتنگِ  شنیدن   صــــــــــــدایت شده ام

 تو رفته ای و هنوز من خوبم ، شکر

                                                            چیزی نشده ، فقط فــــــدایت شده ام  


(ابوالفضل)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 13:14  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

اما من...

ساعت از شب گــذشت، اما من

                                                      فکر کوهی کــــــه بین او تا من

تیشه ای از قـــــــــلم به دستانم

                                                      رنگ عهدی کــــه بین او با من

بسته شد، "مــــا" شدیم آنجا و                       

                                                     او نمـــــاند و شکست  اینجا من

من شکستم، چه خوب! حقم بود

                                                     تا نمــــانم  به زور ، بی جا ،من

کوه بیچاره خُب گناهش چیست؟!!

                                                    بشکنم تا ، غـــــــــرور او را من

                                    .................

ما نده ام در سکوت نیمه شب و

                                                      انتخابی بـــــــزرگ:  او  یا  من

ضربانم چـــــــه کند  می گذرد...

                                                     لعنتی خواب رفــــت ،  اما من...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 13:13  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

کمان آرش...

آدمای 360 درجه رو نمیشه با نگاه مستقیم شناخت،

پس یا نگاهتو بچرخون یا بیخیال...

 

زدی تیرت     کمان  آرش انداز             بیا و    در دل من      آتش انداز

نخواهد قلب من بی تو تپش را             اگر خواهی روی  از کارش انداز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 13:11  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

بهانه...

رفتن بهانه نميخواهد بهانه هاى ماندن كه تمام شوند كافيست.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 11:40  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

سه میهمان ناخوانده...

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟

زن گفت: نه.

آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.

غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است.

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم.

زن پرسید: چرا؟

 

یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد.

شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟

 

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،

نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟

 

شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.

زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است، بیاید و مهمان ما شود.

در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند.

 

زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می
آیید؟

این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او می رویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 11:26  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

الو سلام....خدا؟؟!!!؟؟

الو سلام.... خدا ؟؟؟...

الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو
دوست نداشته باشه؟
گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند
گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو
خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.  


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 11:23  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

ایستگاه بهشت...

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود


در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی کم میشد


قطار میگذشت و سبک می شد


زیرا سبکی قانون راه خداست


قطاری که به مقصد خدا میرفت عاقبت به ایستگاه بهشت رسید


پیامبر گفت:اینجا بهشت است و من شادمانه بیرون پریدم

قطار رفت و دور شد...


من از فرشته ای پرسیدم:مگر اینجا آخرش نیست؟


و او گفت:نه قطار به سوی خدا میرود


و خدا به آنان میگوید: درود بر شما،راز من همین بود


آنکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد،


و من........! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 11:21  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

انسانیت...

چه بسیار انسان ها دیدم تنشان لباس نبود؛

                                      و چه بسیار لباس ها دیدم که انسانی درونش نبود ...! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 11:19  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

دلدار...

 

 عاقبت دستم به دامانت رسید

روح من خود را در آغوش تو دید

 

عاقبت صبرم جوابی خوش گرفت

این سر شوریده ام آری به سامانش رسید

 

شادی و رقص طرب شد کار من

مرحبا جانم با جانانش رسید

 

روزگارم خوش شد و مهرش دلم را کرده پر

مهر افزون گشته و صوفی به قارونش رسید

 

                               ساز و سورنا سر دهید  ای مطربان غوغا کنید

                               این دل پوسیده ام آری به دلدارش رسید

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 16:52  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

ویکتور...

نامه ای از ویکتور هوگو ...

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی

و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،

و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......

اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،

از جمله دوستان بد و ناپایدار ........

برخی نادوست و برخی دوستدار ...........

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگی بدین گونه است ،

برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......

نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....

تا که زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....

تا در لحظات سخت ،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........

چون این کار ساده ای است ،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....

و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

 و امیدوارم اگر جوان هستی ،

خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......

و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،

و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک

سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....

چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....

به رایگان......

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....

هر چند خرد بوده باشد .....

و با روییدنش همراه شوی ،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....

و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :

" این مال من است " ،

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....

و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،

که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 1:21  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

...love

مفهوم عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 1:9  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

غرور...

 آنگاه كه غرور كسي را له مي كني...

 آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني..

 آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني

 آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري

 آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي

خرد شدن غرورش را نشنوي...

 آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري

 مي خواهم بدانم؟؟

دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني

 تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 10:30  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

هراس...

او رفته است

 

و همه چيز تمام شده است

 

مثل يک مهماني که به آخر مي رســــد

 

وتو به حال خود رها مي شوي

 

چرا غمگيني ؟

 

اين رسم زندگيست ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 10:29  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

من میمیرم...

از من آزرده مشو،

ميروم از خانه ي تو،

قبل رفتن تو بدان عاشق و بي تقصيرم،

تو اگر خسته اي از دست دلم حرفي نيست،

امر كن تا كه بميرم به خدا مي ميرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 10:27  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

عشق نمیپرسهsmile

عشق نمی پرسه تو کی هستی ؟

 عشق فقط میگه : تو ماله منی

 عشق نمی پرسه تو اهل کجایی ؟

فقط میگه : توی قلب من زندگی می کنی

 عشق نمی پرسه چه کار میکنی ؟

فقط میگه : باعث میشی قلب من به ضربان بیفته

 عشق نمی پرسه چرا دور هستی ؟

 فقط میگه همیشه با منی

عشق نمی پرسه دوستم داری ؟

 فقط میگه : دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 17:28  توسط SaHar & AbOlfazl  | 

 

دوستت دارم..

 

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

 

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی

 

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

 

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

 

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

 

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

 

صدبار مرا زمانه در هم کوبید

 

هر پاره استخوانم از غم پوسید

 

تنها تو شدی بهانه بودن من 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 16:13  توسط SaHar & AbOlfazl  |